خرید بک لینک
دارم برمیگردم تهران. چند روز فرهنگستان به همه مرخصی داد و چند روزم خودم گرفتم گذاشتم روش که یه سر بیام تبریز نفسی تازه کنم. لپتاپم هم نیاوردم که واقعاً استراحت کنم. دو هفتهٔ اول تیرماه دو شیفت کار کردم که دو هفتهٔ آخرو مرخصی بگیرم. تنها اومدم و تنها برمیگردم. برادرم موند تهران و مامان رفت پیشش. منم این چند روز با بابا بودم. دندونپزشکی رفتم، خرید کردم، دیدنِ اقوام و آشناها هم رفتم. از دو نفر که مریضحال بودن هم عیادت کردم. شاید یکیشونو دیگه نبینم. دیروز از بابا خواست براش وصیتنامه بنویسه و بهعنوان شاهد امضاش کنه. انگار سالهاست از این شهر دور بودم. بهسختی خاطراتو یادم میارم. یادم رفته کیا مردهن، کیا هنوز زندهن. چند سال کرونا بینمون فاصله انداخت و بعد که اوضاع درست شد من رفتم تهران. بعضیا رو سالهاست که ندیدم. امسال تعطیلات نوروز هم تهران بودم و ندیدم اقوام رو. قبل از اینکه بیام تبریز یه روز رفتم مشهد. شنبه شب با قطار رفتم و یکشنبه مشهد بودم. هفدهم. چند نفر از اقوام و آشناهامونم مشهد بودن. عزیزترینهاشون. بهشون زنگ زدم و به هوای اینکه میخوام تماس تصویری بگیرم موقعیت دقیقشونو پیدا کردم و تو حرم غافلگیرشون کردم. به این صورت که نشسته بودن تو صف نماز و آروم از پشت زدم روی شونهشون که میشه به منم جا بدین بشینم؟ مات و مبهوت فقط نگام میکردن. خشکشون زده بود. یکیشون از خوشحالی کم مونده بود گریه کنه. فیلمای این مهاجرتکردههایی که یهو برمیگردن و خانوادهشونو غافلگیر و خوشحال میکننو دیدین؟ یه همچین صحنهای. یه روز بیشتر نموندم و تو همون یه روز سرما هم خوردم. نمیدونم چجوری تو این گرما تونستم سرما بخورم ولی خوردم. رفتم دارالشفای امام رضا. نصفهشب بود. مسئول داروخانه گفت این ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 14:52

صابخونهٔ خونهای که توش مستأجریم خونه رو فروخته و صابخونهٔ جدید میخواد بیاد تو همین خونه بشینه. چند روزه دنبال خونهایم. پنجشنبه یکیشو تقریباً قطعی کردیم و دیگه امروز ایشالا قراردادشو میبندیم. احتمالاً همین هفته هم اسبابکشی کنیم. برای پیگیری نامهٔ انتقالیمم باید برم اداره. فکر کنم موافقت شده. هنوز مطمئن نیستم. با سامانه نتونستم اقدام کنم و نامه بردم. دیروز بالغ بر بیستتا کارتن وسیله جمع کردم گذاشتم گوشهٔ خونه. که نصفش کتاب بود. لباسا و بخشی از ظرفها مونده هنوز. هر چقدر که من تو انتخاب هر چیزی سختگیر و زیادبررسیکنندهام، بابا همونقدر کمحوصله و همینو بپیچ ببریمه. و تو قسمت امکانات هر چقدر که من سختنگیرم و به آسانسور نداشتن و پارکینگ نداشتن و کوچیک بودن خونه راضیام، خانواده برعکس من امکانات براشون مهمه. اجارهها هم که سر به فلک میکشه. تا پارسال داداشم اجاره رو میداد؛ ولی از این به بعد چون مبلغش چند برابر شده و از حقوقمون بیشتره! قراره نصف کنیم. مسیر هر روز پارسالم تا خرداد یه همچین چیزی بود. اون فلش مشکیه مسیر خونه تا مدرسه بود، سبز مسیر مدرسه تا فرهنگستان، قرمز هم مسیر فرهنگستان تا خونه. دلم برای مسیر سبز و مشکی هرگز تنگ نمیشه، ولی برای قرمز چرا. میتونستم به جای اینکه هر روز تو گرما و سرما ساعتها تو راه باشم، بیشتر بخونم، بیشتر بنویسم، یا نه اصلاً بیشتر بخوابم. یه وقتایی تو مسیرم با مدیری معلمی کسی همراه میشدم و وقتی صحبت از سختی راه و انتقالی گرفتن میشد بهجای امید دادن میگفتن عمراً بتونی و عمراً بذارن. مدیر مدرسهٔ شمارهٔ ۲ هم همینطور. مدیر شمارهٔ ۳ لااقل همدل بود باهام، ولی اونم با رفتنم موافق نبود. راهحلش این بود که یه ماشین بگیر خودت بیا. انگار خریدن ماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 14:52

۱. جمعهٔ دو هفته پیش رفتم مدرسه که هم نمرهها و دفتر نمره و برگههای اصلاحشده رو تحویل بدم هم رأی بدم. روز آخری که تو اون مدرسه مراقبت داشتم، با اینکه شبش بیدار موندم که برگهها رو تصحیح کنم که تموم بشه و تحویل بدم نشد. موند و دیگه بعدش هر روز فرهنگستان بودم و راهم هم دور. نمرهها رو خیلی وقت بود تو سامانه ثبت کرده بودم ولی دستی هم میخواستن. برگهها رم باید میبردم که موقع تحویل کارنامه بچهها اگه اعتراض داشتن ببینن چقدر ارفاق کردم. یکی از بچهها تقلب کرده بود. چون بچهٔ خوبی بود من بخشیده بودمش ولی مدرسه نبخشید و موند برای شهریور. نمیدونستم جای نمرهش چی بنویسم. گفتن صفر بذار که عبرتی بشه برای بقیه. به سه نفرم نُه دادم که بیشتر تلاش کنن. نمرهٔ اینا یه چیزی در حد صفر بود. بهشون نُه دادم معدلشون خیلی پایین نیاد. مدیر هم موافق بود با این نمرهها، ولی در کل معتقد بود زیاد ارفاق نکردی. انتظار داشت مستمرشونو همینجوری بیست بدم. یا مساوی و بالاتر از پایانی بدم. بعد از اینکه تحویل دادم پرسید به کی رأی دادی؟ گفتم فلانی. گفت وا! چرا اون؟ تو مگه ترک نیستی؟ گفتم چه ربطی داره؟! مگه شهردار انتخاب میکنم؟ البته من این بزرگوارو بهعنوان نمایندهٔ شهرمم قبول ندارم چه برسه بهعنوان رئیسجمهور. اطرافیانشم دوست ندارم. گفت لااقل به فلانی رأی میدادی. گفتم با اونم زاویه دارم. دو هفته پیش بود این قضیه. ۲. سه نفر به نمرههاشون اعتراض کرده بودن. به این صورت پاسخ دادم به مدرسه: پاسخ اعتراض ر. س. املاهای مستمر کلاسی رو ۱۲ و ۱۷ گرفته بود که با ارفاق کمترین نمرهٔ کلاسی رو حذف کردم و ۱۷ رو برای مستمرش گذاشتم. برای اینکه مطمئن بشه لطفاً برگهٔ املا و فارسیشو بهش نشون بدید. پایانی املا پنجتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 2:45

امام حسین علیه السلام در شب عاشورا یک جور سخن گفت و در روز عاشورا یک جور دیگر. شب عاشورا، سخن از «نمیخواهم، احتیاج ندارم، بروید، بیعتم را برداشتم» بود. روز عاشورا میگوید: «بیایید به من کمک کنید، آیا یاور و مددکاری هست؟ هل من ناصر ینصرنی؟» شب صحبت میکند تا مبادا خبیثی در بین طیّبها باشد، و روز سخن میگوید تا مبادا طیّبی در بین خبیثها مانده باشد. شب، غربال میکند تا فقط «صالحان» بمانند و روز، غربال میکند تا فقط «اشقیاء» در مقابل او ایستاده باشند. ۰۳/۰۴/۲۶ پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 2:45

مامان زنگ زده برای نماز صبح بیدارمون کنه. میگم من هنوز نخوابیدم که بیدار شم. از شش صبحِ دیروز سر کار بودم تا هشتِ شب. بعد که رسیدم خونه بشور و بپز و بعدشم نشستم پای اصلاح برگههای امتحان که امروز که آخرین روز مراقبتمه تحویل مدرسه بدم. الانم کمکم باید صبونه بخورم و راه بیفتم. دوباره امروزم از شش صبح تا هشت شب سر کارم. این وسط یه کاری که وظیفهم نیست رو هم اداره سپرده انجامش بدم. چند روز پیش تو جلسه یکیشون برگشت گفت خیلی شانس آوردی که با دو سال سابقه انقدر بهت بها دادیم که چنین جایگاهی پیدا کردی که این کارو سپردیم بهت. ببین چقدر لطف کردیم که وارد این پروژه شدی. معلمهای سیسالسابقه آرزوشونه همچین کاری بکنن. گفتم ۲ سال نه و ۶ ماه. بعد دیگه حرفمو ادامه ندادم، ولی تو دلم گفتم بها داشتم که بها دادین. لطف شما هم نه و لطف خدا. به شش ماه گفتنم خندید و گفت ببین حتی یه سالم سابقه نداری. باز تو دلم گفتم شما هم خیلی شانس آوردین که یکی مثل من خورده به پستتون که از علایق و مهارتهاش نهایت سوءاستفاده رو بکنید. توانمندی و سواد اون معلمای سیسالسابقهتونم دیدم تو این مدت. وسط سال بهزور فرستادنمون سر کلاس، بعد مهارت نداشتنمونو تو سرمون میزنن. یادشون رفته کلاساشونو اولیا اداره میکردن. از همون معلمای بامهارتشون وقتی میپرسیدم از کجا دورههای ضمن خدمت رو بگذرونم میگفتن ما پول میدیم برامون انجام میدن. ینی پول میدن یکی جای اینا بره دوره و جای اینا امتحان بده. گواهی هم میگیرن تازه. الان بار اصلی طرح روی دوش منه، اون وقت منت هم میذارن که تو طرحشون مشارکت دارم. منتو من باید بذارم که نه پولی بابتش خواستم نه حتی گواهی همکاری. بعد از جلسه داشتم اسنپ میگرفتم برگردم فرهنگستان. مبلغو نشونشون دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 2:48

دیروز آنچه که تو پست قبلی نوشته بودم رو توی چندتا جملۀ رسمی و اداری خلاصه کردم و یه نامه نوشتم برای کسی که بهنظرم رسید بتونه کمکم کنه. با جملۀ همانطور که مستحضرید نامه رو شروع کردم و به فعالیتهام اشاره کردم. اونجایی که میخواستم به رسالۀ دکتریم هم اشاره کنم نوشتم مزید استحضار به اطلاع میرسانم (این مزید استحضارو تازه یاد گرفتم). تهشم نوشتم روزانه زمان و هزینۀ قابلتوجهی صرف این مسیر در ساعات پرازدحام میشود. با عنایت به قوانین مربوطه و با توجه به شرایط حاضر خواهشمند است در صورت امکان در جهت انتقال اینجانب به مدارس فلان منطقه مساعدت فرمایید. پیشاپیش از بذل توجه شما سپاسگزارم. انتقالی گرفتن تو آموزشوپرورش دو نوعه. بروناستانی که اصلاً حرفشو نزن؛ چون تهران انقدر کمبود معلم داره که تو بخشنامهشون نوشتن سیاست انقباضی داریم. به این معنی که معلم با لباس سفید وارد مجموعه میشه و با کفن خارج میشه. نوع دوم انتقال، دروناستانیه. فرایند انتقال از طریق سامانه صورت میگیره ولی تجربهگران میگن ۹۹.۹۹ درصد درخواستهای سامانه رد میشه و فقط به اونایی که حضوری مراجعه میکنن و توصیهنامهای چیزی دارن ترتیب اثر داده میشه. با اینکه تو بخشنامه نوشتن فقط از طریق سامانه اقدام کنید و نامه نیارید، ولی اون روز که با اون مسئول صحبت میکردم گفت تنها راهش همینه. گفت من خودم اجازۀ خروج نمیدم و تو شورا هم به همکارام میگم موافقت نکنن با رفتنت. مگر اینکه لابی کنی. از اونجایی که تا حالا لابی نکرده بودم نمیدونستم چیه و حدس زدم یه چیزی تو مایههای پارتیبازی باشه. گوگل نوشته بود اعمال نفوذ بر قانونگذاران. قانونشون به اینکه نیروها کجا بازدهی بیشتری دارن کاری نداره. کلنگر نیستن. به اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 2:48

امروز ساعت ۱۷ قراره توی تالار وحدت (بغل تئاتر شهر) مراسم نکوداشت دکتر حداد رو داشته باشیم. اگر حوصلهٔ حرفهای ادبی و فلسفی دارید تشریف بیارید و همراهی کنید. گزارش مراسم رو هم متعاقباً تو همین پست به سمع و نظرتون میرسونم. یادداشتهای اینستاگرام: از شش صبح فرهنگستان بودم و حالا اومدم تالار وحدت (تالار رودکی سابق)، مراسم نکوداشت دکتر حداد. یه کم زود رسیدیم و منتظریم بقیه هم برسن و مراسم شروع بشه. تو این فاصله یه عکس یادگاری هم با دکتر ایران کلباسی گرفتم و در مورد تاریخچهٔ این تالار صحبت کردیم. با ما همراه باشید. آقای وزیر فرهنگ یه دونه از این تابلوها بهشون هدیه دادن. بعدش سفیر هند صحبت کردن و در پایان خطاب به ایشون گفتن وجود نازکت آزردهٔ گزند مباد. به نکتهٔ ظریفی اشاره کردن چون وجود دکتر واقعاً نازکه. بعدش دکتر صحرایی، وزیر آموزشوپرورش صحبت کردن و به حذف کتاب نگارش و مجدداً برگردوندن این کتاب به مدارس اشاره کردن. یه بنده خدایی هم نیومده بود و نامه فرستاده بود که مجری خوند. پایانِ نامه توفیق روز-افزان مسئلت کرده بود. حالا نمیدونم خودش دچار این تصحیح افراطی شده بود یا مجری اشتباه کرد. تصحیح افراطی اینجوریه که شما میبینی تهران رو تهرون میگن و نان رو نون میگن، میای هر جا اون دیدی تبدیلش میکنی به ان که رسمی بشه، ولی کار درستی نمیکنی. رئیس انجمن آثار و مفاخر فرهنگی و دکتر انوری نازنین با لهجهٔ شیرین ترکی و سفیر تاجیکستان با لهجهٔ شیرینترشون هم صحبت کردن. سفیر تاجیکستان در پایان سخنرانیشون گفتن ای بلنداختر خدایت عمر جاویدان دهاد.  خلاصهای از یه مستند به اسم آقا معلم هم نشون دادن که در مورد دکتر حداد بود و مشتاق شدم همهشو ببینم. همچنان با ما همراه باشید. در ادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 2:48

چهارشنبه ۱۵ فروردین دوست گیلهمرد از طرف وزارت علوم تماس گرفت و گفت یه جلسه با ریاست جمهوری داریم، تشریف میارید؟ دبیران انجمنهای علمی و اتحادیههای دانشجویی و تشکلهای سیاسی و فعالان دانشجویی دعوت بودن. پرسیدم چه روزی؟ گفت هفدهم، جمعه، ۲ تا ۸. ماه رمضون بود. نگفت برای افطاری هم دعوتید، ولی از اونجایی که اذان مغرب به افق تهران یه ربع به ۷ بود خودم حدس زدم افطاری هم دعوتیم. گفتم میام. این هفتمین باری بود که بهعنوان نمایندۀ دانشگاهمون، و در واقع نمایندۀ دبیران انجمنهای علمی دانشگاهمون جایی دعوت میشدم. گویا دانشگاهمون هنوز نمایندۀ جدیدشو معرفی نکرده بود، و اینا هنوز منو بهعنوان نمایندهٔ دانشگاه میشناختن. منم از این فرصت! استفاده کردم و گفتم برم ببینم نهاد ریاست جمهوری چه شکلیه. تجربههای جدید رو دوست دارم. جمعه روز قدس هم بود و من از چند روز قبلش مردّد بودم که راهپیمایی رو شرکت بکنم یا نه. مردّد به این دلیل که از تجمع و شلوغی میترسم و تا حالا تجربهشو نداشتم ولی با شرایطی که اخیراً بین اسرائیل و غزه پیش اومده بود دوست داشتم حمایتم رو نشون بدم و لااقل شرمندۀ وجدانم نباشم. تو فیلمها دیده بودم که مردم موقع راهپیمایی از اقصی نقاط تهران میرن سمت میدان آزادی. از اونجایی که پاستور تا آزادی فاصله داشت، به این فکر میکردم که از کجا و تا کجا برم که به هر دو برسم. حدودای ده صبح راه افتادم و یادم افتاد که یه جایی نماز ظهر هم باید بخونم. تو نقشه دنبال یه مسجد سر راهم بودم که یادم افتاد جمعهست و جمعهها مسجدها تعطیلن و همه میرن نماز جمعه. گفتم خب پس اول برم راهپیمایی بعد نماز جمعه بعد پاستور. سهتا خلاف تو یه روز :)) از اونجایی که سابقهٔ حضور در نماز جمعه رو هم نداشتم مکان اونمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 21:14

داستان دبیرکل شدن من به این صورت شروع شد که بهمنماه دو سال پیش، مسئولان دانشگاهمون دنبال یه نمایندهٔ مناسب بودن که دبیر دبیران انجمنهای علمی باشه و بفرستنش مشهد که تو یه همایش تو دانشگاه فردوسی شرکت کنه. منظور از مناسب، کسی بود که هم باتجربه و کاربلد باشه و هم بتونه تنهایی بره سفر. اینو بعداً که ازشون پرسیدم چرا منو انتخاب کردید گفتن. اتفاقاً قرار بود اون هفتهای که مشهد همایش هست خودم هم برم سیاحت و زیارت. بهخاطر این همایش بلیتمو عوض کردم و زودتر رفتم و دیرتر برگشتم. از اون موقع من شدم دبیرکل یا نمایندۀ دبیران دانشگاه. البته یکی دو ماه بعد از این همایش یه جشنواره هم تو شمال (یادم نیست کدوم شهر؛ چون ما به همهش میگیم شمال) برگزار شد که اونو به من نگفتن و نمیدونم کی رفت. بار دوم که در مقام نماینده جایی دعوت شدم فروردین پارسال بود که از وزارت علوم زنگ زدن و برای افطاری بیت رهبری دعوتم کردن. تحت عنوان دیدار رمضانی با فعالان دانشجویی. اون روز از هر دانشگاه یه نماینده دعوت بود. اونجا من حواسم به تابلوهای عکسبرداری ممنوع است نبود و چندتا عکس گرفتم و اونا هم منو گرفتن و بعد از اینکه ثابت کردم منظوری نداشتم و نمیدونستم اونجا انقدر امنیتیه ولم کردن و آخر از همه اومدم نشستم جلوی کولر. و داشتم به این فکر میکردم که من اینجا چی کار میکنم اصلاً. بار سوم دانشگاه شهید بهشتی دعوت شدم. فکر میکردم سخنرانیای چیزیه و قراره شنونده باشم و سالن رو پر کنم. لذا عجلهای برای حضور نداشتم و تا ظهر فرهنگستان بودم. باآرامش رفتم و وقتی رسیدم دیدم یه میز گرد تو اتاق جلسهست و ده دوازده نفر بیشتر دعوت نیستن و قراره جلوی مسئولان وزارت علوم حرف بزنیم. نمایندههای دانشگاههای تهران دعوت بودن. اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 21:14

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 21:14

چی به سر این ملت اومده (آوردین) که وقتی تیم ملیش میبازه سر از پا نمیشناسه و وقتی رئیسجمهورش از دنیا میره اگر خوشحالی نکنه لااقل سکوت میکنه و بیتفاوته؟! کجای دنیا تا این حد بین مردم و نظام فاصله هست؟! این عکسها هم بماند به یادگار، از اولین و آخرین دیدارمان؛ یک ماه پیش؛وقتی که در جواب خبرنگاری که پرسیده بود آینده رو چطور میبینی گفتم امیدوارم؛ چونکه آدمی به امید زندهست. ۰۳/۰۲/۳۱ پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 1 خرداد 1403 ساعت: 15:43

این هفته خوشاخلاق نبودم. آستانهٔ تحملم اومده پایین. نزدیک ولتاژ شکستم. همکارام میگن اگر از دانشآموزان کسی قصد کادو گرفتن برات بهمناسبت روز معلم رو هم داشت منصرفشون کردی. دانشآموزان مدرسهٔ شمارهٔ ۳، شنبهٔ هفتهٔ گذشته امتحان ادبیات داشتن و بهشکل گستردهای تقلب کرده بودن. برگههاشونو با دقت تمام تصحیح کردم و بالای برگههاشون نوشتم کی از روی کی نوشته. بعد به مدرسه گزارش تقلباشونو دادم و گفتم حقشون صفره، ولی ۱۰ میدم که ادب بشن. ۱۰ دادم. مدرسه حمایتم کرد. از عملکرد مراقبهای امتحان هم گله کردم که عین مترسک نشینن سر جلسه و نگن آزادید که هر کاری بکنید. من برای طراحی اون سؤالا وقت گذاشتم و زحمت کشیدم. امروز اولیا اومده بودن برای اعتراض. دونهدونه تقلباشونو اثبات کردم و متنبه شدن و عذرخواهی کردن. مدرسه همچنان پشتم بود. اکثر بچههای مدرسهٔ شمارهٔ ۲ برگهشونو خالی داده بودن. درس نمیخونن. به مدیرشون گفتم حقشون صفر بود ولی ۹ دادم. تقریباً نصف کلاسو انداختم. به تکتکشون گفتم جلسهٔ بعد یا با والدین میایید یا حق حضور در کلاسمو ندارید. جلسهٔ بعدشون فرداست. کاش اولیاشون نیاد و راهشون ندم به کلاس. روزی که خودم مراقب امتحانشون بودم از مشت یکی از بچهها کاغذ تقلب رو گرفتم و ضمیمهٔ ورقهش کردم. به معلمشون گفتم قصد تقلب داشت. دو جلسهست که با اون یکی کلاسِ همین مدرسه دعوام میشه و کلاسشونو نصفه میذارم میام بیرون. فردا هم باهاشون کلاس دارم. تصمیم دارم به بهانهٔ اینکه میخوام برای جشنوارهٔ نوآوری در تدریس فیلم بگیرم نرم سر کلاسشون. در وصفشون همین بس که بهجز دو سه نفر، بقیه هیچی بلد نیستن و تصمیم هم ندارن یاد بگیرن. بود و نبود معلم سر کلاس براشون فرقی نمیکنه. حین تدریس، یکی موی اونیکی رو میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 22:03

به مناسبت اینکه دیشب بازم موقع خروج از فرهنگستان کارت نزدم و خروجمو ثبت نکردم (در واقع یادم رفت که ثبت بکنم) این پست رو مینویسم. حالا باید نامه بزنم به امور مالی و اداری و ده نفر تأییدش کنن تا وضعیت ترددم اصلاح بشه. این چندمین باره که حواسم نیست. چند روز پیشم یه سر رفتم سر کوچه خرید. برگشتنی، دم در کلیدو درآوردم که درو باز کنم، دیدم بله، نیمهباز گذاشتم رفتم. در کوچه رو نه ها، در واحدو. دیگه چه کارایی کردم این هفته؟ رفتم سر کلاسی که اون روز باهاشون کلاس نداشتم. با چهرههای مبهوت دانشآموزان مواجه شدم که خانوووووم! امروز ادبیات داشتیم؟ با اعتمادبهنفس گفتم نه، تا معلمتون بیاد اومدم برگههای امتحانتونو بدم. حالا خدا رو شکر برگههاشونو تصحیح کرده بودم و همهشون همرام بود. ظهرم چندتا شماره که ذخیرهشون نکرده بودم زنگ زده بودن که یکیش معاون مدرسهٔ شمارهٔ ۳ بود و یکیش یکی از معلمای مدرسهٔ شمارهٔ ۲. اینا رو بعداً ذخیره کردم ولی یکی از شمارهها نمیدونم مال کیه و حتی یادم نیست چی گفتم چی شنیدم. بعداً پیام هم دادم و پرسیدم جواب نداد. امیدوارم قرار نبوده باشه کاری براش انجام بدم چون هیچی یادم نیست از حرفامون. الانم که دارم این پستو به رشتهٔ تحریر درمیارم تو راه مدرسهم و ظرفای غذا و مدارکی که برای ثبتنام دانشگاه لازم داشتم و کابل گوشیمو فراموش کردم بردارم. کابلو برای انتقال یه سری فایل از گوشی به لپتاپ لازم داشتم. امروز ظهرم باید میرفتم دانشگاه فرهنگیان که تو دورههای مهارتآموزیشون ثبتنام کنم. پنج و چهارصد بابت دورههای تدریسشون گرفتن. یه تومنم باید بدم برای دورههای کامپیوتر و قرآن! دو تومنم پارسال گرفتن برای تأییدیههای پزشکی. چقدر حقوق میدن؟ تا پارسال هفت تومن، امسال نه تومنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 22:03

امروز آخرین روزی بود که با سهشنبهایها کلاس داشتم. بهشون گفتم هفتهٔ دیگه بزرگداشت فردوسیه و همایش دعوتم و نمیام مدرسه. بعد با یکی از معلمهای ادبیات مدرسه یه فیلم برای جشنوارهٔ نوآوری در تدریس گرفتم. یه فیلم هم هفتهٔ پیش با معلم علوم اون یکی مدرسه گرفته بودم. با بچهها خداحافظی کردم و چندتاشون بغلم کردن و ضمن طلب حلالیت و آرزوی موفقیت همدیگه رو به خداوند منّان سپردیم. التماس دعا هم داشتن که سؤالا رو آسون بدم. بعد از مدرسه قرار بود برم دانشگاه فرهنگیان برای ثبتنام دورهٔ مهارتآموزی. مدارکم همرام نبود (صبح یادم رفت بردارم). فقط هزینهشو پرداخت کردم و فعلاً بیخیال ثبتنام حضوری شدم تا خودشون زنگ بزنن بگن چرا نمیای. داشتم اسنپ میگرفتم که برم فرهنگستان و اونجا حجم این فیلما رو کم کنم و طرح درسشو بنویسم بفرستم برای جشنواره. لپتاپم اونجا بود و مهلت این جشنواره هم داشت تموم میشد. متن سخنرانی هفتهٔ بعدمم باید مینوشتم و سؤالای امتحانامم طراحی میکردم که از اداره زنگ زدن گفتن امروز ساعت ۴ دانشگاه علموصنعت دعوتی؛ برای حضور در مراسم تجلیل از معلمان نمونه. نفهمیدم از منم میخوان تقدیر کنن یا دعوتم کردن که سالن پر بشه. درخواست مرخصی برای فرهنگستان پر کردم و مسیرمو کج کردم سمت علموصنعتی که به علموص معروفه. از درِ شمارهٔ چهارش میخواستم وارد شم که نگهبان گفت سالنی که میخوای بری از اینجا فاصله داره و برو از در اصلی بیا. گفتم دانشکدهٔ برقم اون سره؟ گفت برق برای چی؟ گفتم دوستام اونجا... بعد یه چند لحظه مکث کردم و گفتم: بودن. وقتی رسیدم یه ساعت تا مراسم مونده بود. پرسونپرسون خودمو به دانشکدهٔ برقشون رسوندم و یه چرخی توش زدم و تو مسجدشون نماز خوندم و فاتحهای هم برای شهدای گمنام کنار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 22:03

در عنوان پست، منظور نگارنده از آن کار دیگر، آن کار دیگری که مد نظر حافظ بوده نیست و کار دیگری است که هر روز بعد از تدریس در مدرسه، در فرهنگستان بدان مشغول میباشد. میباشد هم بهنظر نگارنده غلط نمیباشد. وی با ویراستارانی که میباشد را غلط میانگارند مخالف است. چونکه باشیدن از قدیم در زبان فارسی بوده و اسناد و مدارکش موجود میباشد.  ۱. در رابطه با مدرسه و ماجراهاش، نگارنده تاکنون عمداً هیچ عکسی باهاتون به اشتراک نذاشته، ولی این یادداشتهایی که در مورد فرهنگستانه و بهزودی به سمع و نظرتون میرسه عکس دارن. اما از اونجایی که وی لپتاپشو گذاشته فرهنگستان و الان با گوشی داره پستو مینویسه و چون لازمه عکسا رو ویرایش کنه و اطلاعات شخصیشو سانسور کنه و بعدشم اندازهشونو کم کنه بعد آپلود کنه و از اونجایی که این کارا با لپتاپ راحتتره تا گوشی، لذا خودتون با تخیل خودتون تصویرسازی کنید برای یادداشتها. اینا در واقع پستهای اینستاست که طی این شش هفت ماه منتشر شده. نگارنده شاید بعداً سر فرصت عکسا رم اضافه کنه به وبلاگش. ۲. ماه رمضان شد می و میخانه برافتاد/ عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد. (نام شاعرشو نمیدونستم؛ وقتی گوگل کردم ببینم کی گفته شگفتزده شدم) تصویر: عکس جای خالی سماور در آبدارخونهٔ فرهنگستان، در ماه رمضان! ۳. نوشته بود «یکی از مفاهیمی که هیچوقت در زندگی درک نکردم، مفهوم آبدارچیه. باز تا حدودی اون قسمت تمیزکاریش رو درک میکنم، ولی اصلاً نمیفهمم که چرا باید یکی برای بقیه چای بریزه یا بره خریدا و کارهای شخصی بقیه رو انجام بده؟». در همین رابطه، روز اولی که تو فرهنگستان مشغول به کار شدم آبدارچی اومد گفت فلان ساعتها چایی میارم، اگه لیوان مخصوص دارید بدید تو اون بیارم. گفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 1:51

صفحه بندی