برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
صابخونهٔ خونهای که توش مستأجریم خونه رو فروخته و صابخونهٔ جدید میخواد بیاد تو همین خونه بشینه. چند روزه دنبال خونهایم. پنجشنبه یکیشو تقریباً قطعی کردیم و دیگه امروز ایشالا قراردادشو میبندیم. احتمالاً همین هفته هم اسبابکشی کنیم. برای پیگیری نامهٔ انتقالیمم باید برم اداره. فکر کنم موافقت شده. هنوز مطمئن نیستم. با سامانه نتونستم اقدام کنم و نامه بردم. دیروز بالغ بر بیستتا کارتن وسیله جمع کردم گذاشتم گوشهٔ خونه. که نصفش کتاب بود. لباسا و بخشی از ظرفها مونده هنوز. هر چقدر که من تو انتخاب هر چیزی سختگیر و زیادبررسیکنندهام، بابا همونقدر کمحوصله و همینو بپیچ ببریمه. و تو قسمت امکانات هر چقدر که من سختنگیرم و به آسانسور نداشتن و پارکینگ نداشتن و کوچیک بودن خونه راضیام، خانواده برعکس من امکانات براشون مهمه. اجارهها هم که سر به فلک میکشه. تا پارسال داداشم اجاره رو میداد؛ ولی از این به بعد چون مبلغش چند برابر شده و از حقوقمون بیشتره! قراره نصف کنیم.
مسیر هر روز پارسالم تا خرداد یه همچین چیزی بود. اون فلش مشکیه مسیر خونه تا مدرسه بود، سبز مسیر مدرسه تا فرهنگستان، قرمز هم مسیر فرهنگستان تا خونه. دلم برای مسیر سبز و مشکی هرگز تنگ نمیشه، ولی برای قرمز چرا. میتونستم به جای اینکه هر روز تو گرما و سرما ساعتها تو راه باشم، بیشتر بخونم، بیشتر بنویسم، یا نه اصلاً بیشتر بخوابم. یه وقتایی تو مسیرم با مدیری معلمی کسی همراه میشدم و وقتی صحبت از سختی راه و انتقالی گرفتن میشد بهجای امید دادن میگفتن عمراً بتونی و عمراً بذارن. مدیر مدرسهٔ شمارهٔ ۲ هم همینطور. مدیر شمارهٔ ۳ لااقل همدل بود باهام، ولی اونم با رفتنم موافق نبود. راهحلش این بود که یه ماشین بگیر خودت بیا. انگار خریدن ما
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
دیروز آنچه که تو پست قبلی نوشته بودم رو توی چندتا جملۀ رسمی و اداری خلاصه کردم و یه نامه نوشتم برای کسی که بهنظرم رسید بتونه کمکم کنه. با جملۀ همانطور که مستحضرید نامه رو شروع کردم و به فعالیتهام اشاره کردم. اونجایی که میخواستم به رسالۀ دکتریم هم اشاره کنم نوشتم مزید استحضار به اطلاع میرسانم (این مزید استحضارو تازه یاد گرفتم). تهشم نوشتم روزانه زمان و هزینۀ قابلتوجهی صرف این مسیر در ساعات پرازدحام میشود. با عنایت به قوانین مربوطه و با توجه به شرایط حاضر خواهشمند است در صورت امکان در جهت انتقال اینجانب به مدارس فلان منطقه مساعدت فرمایید. پیشاپیش از بذل توجه شما سپاسگزارم.
انتقالی گرفتن تو آموزشوپرورش دو نوعه. بروناستانی که اصلاً حرفشو نزن؛ چون تهران انقدر کمبود معلم داره که تو بخشنامهشون نوشتن سیاست انقباضی داریم. به این معنی که معلم با لباس سفید وارد مجموعه میشه و با کفن خارج میشه. نوع دوم انتقال، دروناستانیه. فرایند انتقال از طریق سامانه صورت میگیره ولی تجربهگران میگن ۹۹.۹۹ درصد درخواستهای سامانه رد میشه و فقط به اونایی که حضوری مراجعه میکنن و توصیهنامهای چیزی دارن ترتیب اثر داده میشه. با اینکه تو بخشنامه نوشتن فقط از طریق سامانه اقدام کنید و نامه نیارید، ولی اون روز که با اون مسئول صحبت میکردم گفت تنها راهش همینه. گفت من خودم اجازۀ خروج نمیدم و تو شورا هم به همکارام میگم موافقت نکنن با رفتنت. مگر اینکه لابی کنی. از اونجایی که تا حالا لابی نکرده بودم نمیدونستم چیه و حدس زدم یه چیزی تو مایههای پارتیبازی باشه. گوگل نوشته بود اعمال نفوذ بر قانونگذاران. قانونشون به اینکه نیروها کجا بازدهی بیشتری دارن کاری نداره. کلنگر نیستن. به این
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
امروز ساعت ۱۷ قراره توی تالار وحدت (بغل تئاتر شهر) مراسم نکوداشت دکتر حداد رو داشته باشیم. اگر حوصلهٔ حرفهای ادبی و فلسفی دارید تشریف بیارید و همراهی کنید. گزارش مراسم رو هم متعاقباً تو همین پست به سمع و نظرتون میرسونم.
یادداشتهای اینستاگرام:
از شش صبح فرهنگستان بودم و حالا اومدم تالار وحدت (تالار رودکی سابق)، مراسم نکوداشت دکتر حداد. یه کم زود رسیدیم و منتظریم بقیه هم برسن و مراسم شروع بشه. تو این فاصله یه عکس یادگاری هم با دکتر ایران کلباسی گرفتم و در مورد تاریخچهٔ این تالار صحبت کردیم.
با ما همراه باشید.
آقای وزیر فرهنگ یه دونه از این تابلوها بهشون هدیه دادن. بعدش سفیر هند صحبت کردن و در پایان خطاب به ایشون گفتن وجود نازکت آزردهٔ گزند مباد. به نکتهٔ ظریفی اشاره کردن چون وجود دکتر واقعاً نازکه. بعدش دکتر صحرایی، وزیر آموزشوپرورش صحبت کردن و به حذف کتاب نگارش و مجدداً برگردوندن این کتاب به مدارس اشاره کردن. یه بنده خدایی هم نیومده بود و نامه فرستاده بود که مجری خوند. پایانِ نامه توفیق روز-افزان مسئلت کرده بود. حالا نمیدونم خودش دچار این تصحیح افراطی شده بود یا مجری اشتباه کرد. تصحیح افراطی اینجوریه که شما میبینی تهران رو تهرون میگن و نان رو نون میگن، میای هر جا اون دیدی تبدیلش میکنی به ان که رسمی بشه، ولی کار درستی نمیکنی.
رئیس انجمن آثار و مفاخر فرهنگی و دکتر انوری نازنین با لهجهٔ شیرین ترکی و سفیر تاجیکستان با لهجهٔ شیرینترشون هم صحبت کردن. سفیر تاجیکستان در پایان سخنرانیشون گفتن ای بلنداختر خدایت عمر جاویدان دهاد.
خلاصهای از یه مستند به اسم آقا معلم هم نشون دادن که در مورد دکتر حداد بود و مشتاق شدم همهشو ببینم.
همچنان با ما همراه باشید.
در اد
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
چهارشنبه ۱۵ فروردین دوست گیلهمرد از طرف وزارت علوم تماس گرفت و گفت یه جلسه با ریاست جمهوری داریم، تشریف میارید؟ دبیران انجمنهای علمی و اتحادیههای دانشجویی و تشکلهای سیاسی و فعالان دانشجویی دعوت بودن. پرسیدم چه روزی؟ گفت هفدهم، جمعه، ۲ تا ۸. ماه رمضون بود. نگفت برای افطاری هم دعوتید، ولی از اونجایی که اذان مغرب به افق تهران یه ربع به ۷ بود خودم حدس زدم افطاری هم دعوتیم. گفتم میام. این هفتمین باری بود که بهعنوان نمایندۀ دانشگاهمون، و در واقع نمایندۀ دبیران انجمنهای علمی دانشگاهمون جایی دعوت میشدم. گویا دانشگاهمون هنوز نمایندۀ جدیدشو معرفی نکرده بود، و اینا هنوز منو بهعنوان نمایندهٔ دانشگاه میشناختن. منم از این فرصت! استفاده کردم و گفتم برم ببینم نهاد ریاست جمهوری چه شکلیه. تجربههای جدید رو دوست دارم. جمعه روز قدس هم بود و من از چند روز قبلش مردّد بودم که راهپیمایی رو شرکت بکنم یا نه. مردّد به این دلیل که از تجمع و شلوغی میترسم و تا حالا تجربهشو نداشتم ولی با شرایطی که اخیراً بین اسرائیل و غزه پیش اومده بود دوست داشتم حمایتم رو نشون بدم و لااقل شرمندۀ وجدانم نباشم. تو فیلمها دیده بودم که مردم موقع راهپیمایی از اقصی نقاط تهران میرن سمت میدان آزادی. از اونجایی که پاستور تا آزادی فاصله داشت، به این فکر میکردم که از کجا و تا کجا برم که به هر دو برسم. حدودای ده صبح راه افتادم و یادم افتاد که یه جایی نماز ظهر هم باید بخونم. تو نقشه دنبال یه مسجد سر راهم بودم که یادم افتاد جمعهست و جمعهها مسجدها تعطیلن و همه میرن نماز جمعه. گفتم خب پس اول برم راهپیمایی بعد نماز جمعه بعد پاستور. سهتا خلاف تو یه روز :))
از اونجایی که سابقهٔ حضور در نماز جمعه رو هم نداشتم مکان اونم
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
داستان دبیرکل شدن من به این صورت شروع شد که بهمنماه دو سال پیش، مسئولان دانشگاهمون دنبال یه نمایندهٔ مناسب بودن که دبیر دبیران انجمنهای علمی باشه و بفرستنش مشهد که تو یه همایش تو دانشگاه فردوسی شرکت کنه. منظور از مناسب، کسی بود که هم باتجربه و کاربلد باشه و هم بتونه تنهایی بره سفر. اینو بعداً که ازشون پرسیدم چرا منو انتخاب کردید گفتن. اتفاقاً قرار بود اون هفتهای که مشهد همایش هست خودم هم برم سیاحت و زیارت. بهخاطر این همایش بلیتمو عوض کردم و زودتر رفتم و دیرتر برگشتم. از اون موقع من شدم دبیرکل یا نمایندۀ دبیران دانشگاه. البته یکی دو ماه بعد از این همایش یه جشنواره هم تو شمال (یادم نیست کدوم شهر؛ چون ما به همهش میگیم شمال) برگزار شد که اونو به من نگفتن و نمیدونم کی رفت.
بار دوم که در مقام نماینده جایی دعوت شدم فروردین پارسال بود که از وزارت علوم زنگ زدن و برای افطاری بیت رهبری دعوتم کردن. تحت عنوان دیدار رمضانی با فعالان دانشجویی. اون روز از هر دانشگاه یه نماینده دعوت بود. اونجا من حواسم به تابلوهای عکسبرداری ممنوع است نبود و چندتا عکس گرفتم و اونا هم منو گرفتن و بعد از اینکه ثابت کردم منظوری نداشتم و نمیدونستم اونجا انقدر امنیتیه ولم کردن و آخر از همه اومدم نشستم جلوی کولر. و داشتم به این فکر میکردم که من اینجا چی کار میکنم اصلاً.
بار سوم دانشگاه شهید بهشتی دعوت شدم. فکر میکردم سخنرانیای چیزیه و قراره شنونده باشم و سالن رو پر کنم. لذا عجلهای برای حضور نداشتم و تا ظهر فرهنگستان بودم. باآرامش رفتم و وقتی رسیدم دیدم یه میز گرد تو اتاق جلسهست و ده دوازده نفر بیشتر دعوت نیستن و قراره جلوی مسئولان وزارت علوم حرف بزنیم. نمایندههای دانشگاههای تهران دعوت بودن. ا
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی


برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
چی به سر این ملت اومده (آوردین) که وقتی تیم ملیش میبازه سر از پا نمیشناسه و وقتی رئیسجمهورش از دنیا میره اگر خوشحالی نکنه لااقل سکوت میکنه و بیتفاوته؟!
کجای دنیا تا این حد بین مردم و نظام فاصله هست؟!
این عکسها هم بماند به یادگار، از اولین و آخرین دیدارمان؛ یک ماه پیش؛وقتی که در جواب خبرنگاری که پرسیده بود آینده رو چطور میبینی گفتم امیدوارم؛ چونکه آدمی به امید زندهست.
۰۳/۰۲/۳۱
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی