۱۹۸۰- جادهنوشت
-
تاریخ: 1403/5/9 ساعت: 14:52
دارم برمیگردم تهران. چند روز فرهنگستان به همه مرخصی داد و چند روزم خودم گرفتم گذاشتم روش که یه سر بیام تبریز نفسی تازه کنم. لپتاپم هم نیاوردم که واقعاً استراحت کنم. دو هفتهٔ اول تیرماه دو شیفت کار کردم که دو هفتهٔ آخرو مرخصی بگیرم. تنها اومدم و تنها برمیگردم. برادرم موند تهران و مامان رفت پیشش. منم ...
۱۹۸۱- ما را به سختجانی خود این گمان نبود ۲
-
تاریخ: 1403/5/9 ساعت: 14:52
صابخونهٔ خونهای که توش مستأجریم خونه رو فروخته و صابخونهٔ جدید میخواد بیاد تو همین خونه بشینه. چند روزه دنبال خونهایم. پنجشنبه یکیشو تقریباً قطعی کردیم و دیگه امروز ایشالا قراردادشو میبندیم. احتمالاً همین هفته هم اسبابکشی کنیم. برای پیگیری نامهٔ انتقالیمم باید برم اداره. فکر کنم موافقت شده. هنوز مطم...
۱۹۷۸- از هر وری دری ۴۹
-
تاریخ: 1403/4/30 ساعت: 2:45
۱. جمعهٔ دو هفته پیش رفتم مدرسه که هم نمرهها و دفتر نمره و برگههای اصلاحشده رو تحویل بدم هم رأی بدم. روز آخری که تو اون مدرسه مراقبت داشتم، با اینکه شبش بیدار موندم که برگهها رو تصحیح کنم که تموم بشه و تحویل بدم نشد. موند و دیگه بعدش هر روز فرهنگستان بودم و راهم هم دور. نمرهها رو خیلی وقت بود تو سام...
۱۹۷۹- غربال
-
تاریخ: 1403/4/30 ساعت: 2:45
امام حسین علیه السلام در شب عاشورا یک جور سخن گفت و در روز عاشورا یک جور دیگر. شب عاشورا، سخن از «نمیخواهم، احتیاج ندارم، بروید، بیعتم را برداشتم» بود. روز عاشورا میگوید: «بیایید به من کمک کنید، آیا یاور و مددکاری هست؟ هل من ناصر ینصرنی؟» شب صحبت میکند تا مبادا خبیثی در بین طیّبها باشد، و روز سخن می...
۱۹۷۵- از رنجی که میبریم
-
تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 2:48
مامان زنگ زده برای نماز صبح بیدارمون کنه. میگم من هنوز نخوابیدم که بیدار شم. از شش صبحِ دیروز سر کار بودم تا هشتِ شب. بعد که رسیدم خونه بشور و بپز و بعدشم نشستم پای اصلاح برگههای امتحان که امروز که آخرین روز مراقبتمه تحویل مدرسه بدم. الانم کمکم باید صبونه بخورم و راه بیفتم. دوباره امروزم از شش صبح ت...
۱۹۷۶- مزیدِ استحضار
-
تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 2:48
دیروز آنچه که تو پست قبلی نوشته بودم رو توی چندتا جملۀ رسمی و اداری خلاصه کردم و یه نامه نوشتم برای کسی که بهنظرم رسید بتونه کمکم کنه. با جملۀ همانطور که مستحضرید نامه رو شروع کردم و به فعالیتهام اشاره کردم. اونجایی که میخواستم به رسالۀ دکتریم هم اشاره کنم نوشتم مزید استحضار به اطلاع میرسانم (این مز...
۱۹۷۷- نکوداشت
-
تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 2:48
امروز ساعت ۱۷ قراره توی تالار وحدت (بغل تئاتر شهر) مراسم نکوداشت دکتر حداد رو داشته باشیم. اگر حوصلهٔ حرفهای ادبی و فلسفی دارید تشریف بیارید و همراهی کنید. گزارش مراسم رو هم متعاقباً تو همین پست به سمع و نظرتون میرسونم. یادداشتهای اینستاگرام: از شش صبح فرهنگستان بودم و حالا اومدم تالار وحدت (تالار ر...
۱۹۷۲- مروری بر ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
-
تاریخ: 1403/3/10 ساعت: 21:14
چهارشنبه ۱۵ فروردین دوست گیلهمرد از طرف وزارت علوم تماس گرفت و گفت یه جلسه با ریاست جمهوری داریم، تشریف میارید؟ دبیران انجمنهای علمی و اتحادیههای دانشجویی و تشکلهای سیاسی و فعالان دانشجویی دعوت بودن. پرسیدم چه روزی؟ گفت هفدهم، جمعه، ۲ تا ۸. ماه رمضون بود. نگفت برای افطاری هم دعوتید، ولی از اونجایی ک...
۱۹۷۳- خاطرات یک دبیرکل از جلساتش
-
تاریخ: 1403/3/10 ساعت: 21:14
داستان دبیرکل شدن من به این صورت شروع شد که بهمنماه دو سال پیش، مسئولان دانشگاهمون دنبال یه نمایندهٔ مناسب بودن که دبیر دبیران انجمنهای علمی باشه و بفرستنش مشهد که تو یه همایش تو دانشگاه فردوسی شرکت کنه. منظور از مناسب، کسی بود که هم باتجربه و کاربلد باشه و هم بتونه تنهایی بره سفر. اینو بعداً که ازش...
۱۹۷۴- چشمهای دنیا خیره به رفح
-
تاریخ: 1403/3/10 ساعت: 21:14
[unable to retrieve full-text content]
۱۹۷۱- اما این وضعیت اجتماعی از هر دردی و از مرگ هر عزیزی دردناکتر است!
-
تاریخ: 1403/3/1 ساعت: 15:43
چی به سر این ملت اومده (آوردین) که وقتی تیم ملیش میبازه سر از پا نمیشناسه و وقتی رئیسجمهورش از دنیا میره اگر خوشحالی نکنه لااقل سکوت میکنه و بیتفاوته؟! کجای دنیا تا این حد بین مردم و نظام فاصله هست؟! این عکسها هم بماند به یادگار، از اولین و آخرین دیدارمان؛ یک ماه پیش؛وقتی که در جواب خبرنگاری که پرسی...
۱۹۶۸- میم مثل معلم
-
تاریخ: 1403/2/19 ساعت: 22:03
این هفته خوشاخلاق نبودم. آستانهٔ تحملم اومده پایین. نزدیک ولتاژ شکستم. همکارام میگن اگر از دانشآموزان کسی قصد کادو گرفتن برات بهمناسبت روز معلم رو هم داشت منصرفشون کردی. دانشآموزان مدرسهٔ شمارهٔ ۳، شنبهٔ هفتهٔ گذشته امتحان ادبیات داشتن و بهشکل گستردهای تقلب کرده بودن. برگههاشونو با دقت تمام تصحیح کر...
۱۹۶۹- نمیدونم حواسم کجاست
-
تاریخ: 1403/2/19 ساعت: 22:03
به مناسبت اینکه دیشب بازم موقع خروج از فرهنگستان کارت نزدم و خروجمو ثبت نکردم (در واقع یادم رفت که ثبت بکنم) این پست رو مینویسم. حالا باید نامه بزنم به امور مالی و اداری و ده نفر تأییدش کنن تا وضعیت ترددم اصلاح بشه. این چندمین باره که حواسم نیست. چند روز پیشم یه سر رفتم سر کوچه خرید. برگشتنی، دم در ...
۱۹۷۰- یک سر و هزار سودا
-
تاریخ: 1403/2/19 ساعت: 22:03
امروز آخرین روزی بود که با سهشنبهایها کلاس داشتم. بهشون گفتم هفتهٔ دیگه بزرگداشت فردوسیه و همایش دعوتم و نمیام مدرسه. بعد با یکی از معلمهای ادبیات مدرسه یه فیلم برای جشنوارهٔ نوآوری در تدریس گرفتم. یه فیلم هم هفتهٔ پیش با معلم علوم اون یکی مدرسه گرفته بودم. با بچهها خداحافظی کردم و چندتاشون بغلم کرد...
۱۹۶۷- آن کارِ دیگر
-
تاریخ: 1403/1/30 ساعت: 1:51
در عنوان پست، منظور نگارنده از آن کار دیگر، آن کار دیگری که مد نظر حافظ بوده نیست و کار دیگری است که هر روز بعد از تدریس در مدرسه، در فرهنگستان بدان مشغول میباشد. میباشد هم بهنظر نگارنده غلط نمیباشد. وی با ویراستارانی که میباشد را غلط میانگارند مخالف است. چونکه باشیدن از قدیم در زبان فارسی بوده و اس...
۱۹۵۸- سرزمین آفتاب تابان
-
تاریخ: 1402/12/4 ساعت: 11:42
امروز جلسهٔ گروه کنهشناسی بود. این گروه کنهشناسی با اینکه با گروه جانورشناسی و حشرهشناسی واژههای مشترک داره، ولی انجمن و گروه تخصصی خودشو داره و مستقله. بعد از جلسه هم بازی ایران ژاپنو البته از نیمهٔ دوم به بعدش دنبال کردیم و مردیم تا بردیم. ولی فوتبال تماشا کردن رئیس تماشاییتر از خود بازی بود
۱۹۵۹- ماجراهای مدرسه (قسمت دوم)
-
تاریخ: 1402/12/4 ساعت: 11:42
یک. بعضی وقتا از جوابای بچهها عکس میگیرم و یادگاری نگهمیدارم. مثلاً وقتایی که در جوابِ سؤالِ یه اثر از سعدی نام ببرید مینویسن دیوان حافظ. نه یه نفر، بلکه چند نفر. دو. یه بار یکی از همکارا که متوجه شده بود برگهها را با خودکار سبز تصحیح میکنم گفت قانونش اینه که بار اول با قرمز تصحیح بشه و بار دوم با س...
۱۹۵۷- من برای شهر دلتنگی، باران خواستم (۲)
-
تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 7:39
خونه چون نزدیک دانشگاهه، برگشتنی (وقتی از سر کار برمیگردم و میخوام برم خونه) یه سر به دانشگاهم میزنم. سلف میرم، کتابخونه میرم، گاهی یه سر به خوابگاه و دوستام هم میزنم. تا ظهر با صدها دانشآموز و اولیا و همکار و آشنا و غریبه سروکله میزنم و تا عصر فرهنگستانم و بعدشم دانشگاه. خونه که میرسم با خودم میگم ...
۱۹۵۵- آنچه گذشت: یکشنبه ۷ آبان تا جمعه ۲۶ آبان
-
تاریخ: 1402/10/18 ساعت: 18:20
چهارشنبه سوم آبان'>آبان رفتم مدرسۀ شمارۀ یک و برنامهمو از مدیر گرفتم و قرار شد از یکشنبه برم سر کلاس. گویا اون روز تولد مدیر این مدرسه بود. وقتی رسیدیم یه کیک نصفه روی میز بود که قبلاً خورده بودن و از اینی که مونده بود برای منم آوردن. یکشنبهها هنر و آمادگی دفاعی داشتن و سهشنبهها زبان. کتابشونو دانل...
۱۹۵۶- ماجراهای مدرسه (قسمت اول)
-
تاریخ: 1402/10/18 ساعت: 18:20
چون نمیخوام منطقه و اسم مدارس رو تو وبلاگم بیارم بیایید همین ابتدا یه قرارداد بین خودمون بذاریم؛ که مدرسۀ شمارۀ یک همون مدرسهای باشه که دو هفته آمادگی دفاعی و هنر و زبان تدریس کردم و از هفتۀ سوم دیگه نرفتم. این مدرسه دور بود. مدرسۀ شمارۀ دو هم همون مدرسهای باشه که یه کم نزدیکتر از این بود و شنبهها و...